تبليغاتX
به سرزمین عاشقان خوش آمدید
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت

جديد ترين كدهاي زيبا سازي

جديد ترين كدهاي زيبا سازي

۩۞۩๑ رزهای خاکستری๑۩۞۩ღ

 قرار بود این وبلاگرو  حذف کنم اما از اونجاای که دل مهربونی دارم دلم نیومد حذف کنم.راستی خودمو معرفی نکردم اسمم میثم من نامزد پریا هستم فک کنم بشناسین همون نویسنده ی قبلی وبلاگ.از اونجایی که من ازاون بچه مذهبی یا هستم دوست نداشتم همسر ایندم همون پریا. چت کنه یا تو وبلاگا نظر بازی کنه از این چیزا دیگه بهش گفتم می خوام این وبلاگو حذف کنم اونم گفت باشه منم از اونجایی که میدونستم این وبلاگو دوست داره تصمیم گرفتم حذف نکنم.ولی این اخرین پست این وبلاگه .با پریا قرار گذاشتیم که از این دنیایه مجازی برای همیشه  خداحافظی کنیم.منم هم از طرف خودم خداحافظی می کنم هم از طرف خانومم.خداحافظ  خداحافظ    
 
 
 
 
@mpm
 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:30 توسط عشق وعاشقی |

تعجب نکنین مدیر وبلاگ عوض شده قرار بود این وبلاگرو  حذف کنم اما از اونجاای که دل مهربونی دارم دلم نیومد حذف کنم.راستی خودمو معرفی نکردم اسمم میثم من نامزد پریا هستم فک کنم بشناسین همون نویسنده ی قبلی وبلاگ.از اونجایی که من ازاون بچه مذهبی یا هستم دوست نداشتم همسر ایندم که همون پریا چت کنه یا تو وبلاگا نظر بازی کنه از این چیزا دیگهبهش گفتم می خوام این وبلاگو حذف کنم اونم گفت باشه منم از اونجایی که میدونستم این وبلاگو دوست داره تصمیم گرفتم حذف نکنم.ولی این اخرین پست این وبلاگه .با پریا قرار گذاشتیم که از این دنیایه مجازی برای همیشه  خداحافظی کنیم.منم هم از طرف خودم خداحافظی می کنم هم از طرف خانومم.خداحافظ  خداحافظ    

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:25 توسط عشق وعاشقی |


پدرم همیشه می‌گوید : این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند. البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.
او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود.

خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.
تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند.. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.

شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم.
مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
 
 
 

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم 

 اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه
 مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه
 و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست
 این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم
 وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد
 و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم
. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم
 یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال
 كنی چرا نمی میری ؟اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم
، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری
 با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به
 سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم
، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند
 و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده
 كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم "
 و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای
 شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون
؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود
 كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ،
 منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم
 و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی
 از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه
 تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم
 كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به
 جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
 
 

 حرام باد بر او هرچه را به او دادی

 

 تمام حیثیتت را به عاشقی دادی

 

نگفته بودمت ای دل که عاشقی کور است

 

 تورا چه شد که به این کار سخت تن دادی

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:19 توسط عشق وعاشقی |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته وافسرده ام

روی من خروارها ازخاک بود

وای قبرمن جه وحشتناک بود

تامیان گوررفتم دل گرفت

قبرکن سنگ لحدراگل گرفت

بالش زیر سرم ازسنگ بود

عرق وحشت سوت وکوروتنگ بود

ناله میکردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب

خسته بودم هیچکس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمدپیش حرفی راندورفت

سوره ی حمدی برایم خواندورفت

نه شفیعی.نه رفیقی .نه کسی

ترس بودو وحشت و دلواپسی

 

its hard for two people to

 

love each other when they live 

 

in two different worlds But

 

when these two worlds collide 

 

and become one thats what 

 

you call you and i

  

LOVE YOU

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 11:50 توسط عشق وعاشقی |